از وصیتنامه ابراهیم آل اسحاق: مدیریت کردن آگاهانه و آزادانه اراده و اختیار خویش، بزرگترین موهبت برای انسان است؛ - اگر فعالیت تشکیلاتی سنتی وبسته، فردیت و هویت شخصی انسان را نفی و تحقیر و قالبریزی کند، حرام است؛ - صداقت بدون خردورزی میتواند سر از ضلالت دربیاورد؛ - آزادگی در گرو یگانگی در درون و صراحت در بیرون است؛
"...پذیرش فروتنانه سرنوشتم و مرگ در تقدیر و شناور شدن در ابدیتی رازآلود اما با شکوه، از همین خرده ایمانم ناشی می­شود؛ کما این که عشق و علاقه وافرم به زندگی. بر این باورم - از موارد استثنا که بگذریم - کسی که فاقد این نگاه و رابطه با هستی بوده و فاقد این ایمان درونی باشد، این بیماری سمج و بدخیم او را زودتر از پا در خواهد آورد. او به طور مضاعف زیر پایش را خالی، خودش را پاک باخته و زیانکار مطلق احساس کرده و اختاپوس تنهایی و پوچی به روح و روانش چنگ خواهد انداخت. و سرانجام پس از برزخی که برای خود واطرافیانش ایجاد کرد، شمع وجودش زودتر از موعد خاموش خواهد شد.
بر این باورم هرکس که یک ذره از ایمان در دل خودش سراغ داشت، ولی آن را تقویت نکرد و قدرش را ندانست، بزرگ­ترین زیان را در زندگی کرده است. این شعله درونی متصل به کل هستی و جاودانه‌گی، از افتادن ما به ظلمات یاس و پوچی و خلاء روحی جلوگیری خواهد کرد؛ به زندگی‌مان طراوت پایدار خواهد بخشید، ما را از پیله‌ی خودمان بیرون خواهد آورد؛ نوع‌دوستی ما را افزایش خواهد داد و ما را به اخلاق و حقوق بشر پایبندتر خواهد نمود."
ابراهیم آل اسحاق
از : بیماری و ایمان

 


"...هرگاه دچار مصیبتی شدید و یا دلتان خیلی گرفت، به جای پناه بردن به دنیای مجازی (تلویزیون، اینترنت و ...)، معطل نکنید و با دوستی که محبت‌هایش همیشه شما را خرسند کرده است، گفتگو کنید، به خصوص، حضوری. در این خارجه که ما  "از بد حادثه" در آن زندگی می­کنیم، این نوع رابطه­های اصیل بین خودمان بدجوری رو به تقلیل گذاشته است.  کاش انسان­ها به جای دارایی­ها و توانایی­های مادی و فرهنگی، قدرت مهرورزی­شان را به رخ هم می­کشیدند! آن هم در دیاری که  تبادل مهر و محبت در زندگی به قول قدیمی‌ها از نان شب واجب‌تر بوده و همگان فراوان به این "رزق روح" (به قول نیما) احتیاج دارند. "

                                                                      برگزیده از: مرگ گاهی ریحان می چیند
 

 


این قافله عمر عجب می گذرد!


دیر آمد و با زود رفتن اش: خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد...
 
او برای بازگشت به اختر خویش در غروبی بی ماه، خاموشی صدایش را به دست باد سپرد، و یاد و خاطره اش را به امانت من.
 

آری، رفتن اش را باور دارم؛ قصیده ای ناتمام مانده است!

چهار سال گذشت!


امروز اول نوامبر است. و من به رویا یا واقعی بودن روزها و لحظه هائی فکر می کنم که کولی همراهم را آماده سفرش می کردم. 
اول نوامبر است. و من باردیگر از هیاهوی باشکوه، پرعظمت و شتاب آلود هستی فاصله ای می گیرم، به گوشه اتاقک کوچکم برمی گردم و به رختخوابی که در آن آسود، به پیراهنی که هنگام مرگ بر تن داشت، و به آخرین برق چشمان مهربانش فکر می کنم!




پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند      دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند            تا در زمانه باقیست آواز باد و باران